عطا ملك جوينى

743

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

يا لك من قبّرة بمعمر * خلا لك الجوّ فبيضى و اصفرى « 1 » در ابتداى خروج او نظام الملك الحسن بن علىّ بن اسحاق الطّوسى - رحمه اللّه - وزير ملكشاه بود . چون به نظر ثاقب از شمايل احوال حسن صبّاح و اتباع او امارات « 2 » فتنه‌ها در اسلام مىديد و علامات خلل‌ها مشاهده مىكرد در حسم « 3 » مادّهء فتنهء صبّاحى به جدّ ايستاده بود و در تجهيز و تسريح « 4 » عساكر به قمع و قسر « 5 » ايشان مبالغت مىنمود . حسن صبّاح مصايد « 6 » مكايد بگسترد تا صيدى شگرف چون نظام الملك به اوّل وهلت در دام اهلاك آورد و ناموس « 7 » او را از آن كار صيتى « 8 » افتاد . به شعبدهء غرور و دمدمهء زور « 9 » و تعبيه‌هاى مزخرف « 10 » و تعميه‌هاى مزيّف « 11 » تمهيد قاعدهء فدائيان كرد . شخصى بوطاهر ارّانى نام و نسب خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ « 12 » شد و با اين ضلالت كه طلب سعادت آخرت مىكرد شب آدينه دوازدهم رمضان سنهء خمس و ثمانين و اربعمائة « 13 » به حدود نهاوند در منزلى كه سحنه 68 - خوانند به شكل صوفى پيش محفّهء « 14 » نظام الملك رفت كه بعد الافطار در محفّه از بارگاه با خرگاه حرم مىشد . كاردى برو زد و نظام الملك از آن زخم شهيد شد . و اوّل كسى كه فدائيان كشتند نظام الملك بود . و حسن صبّاح در آن وقت كه از مصر بازگرديده بود به اصفهان رسيد . آوازهء مقالت او و انتساب به باطنيان و دعوتى كه مىكرد با ايشان منتشر شده بود و كسانى را كه غم مسلمانى و ديانت دامن‌گير بود طلب او مىكردند . به اين سبب متوارى مىبود . و در اصفهان به خانهء رئيس ابو الفضل كه پوشيده دعوت او را قبول كرده بود رفت و يك‌چندى آنجا مقام ساخت و هر وقت اين رئيس پيش او شدى و حكايت‌ها و غم دل گفتندى . روزى در اثناى شكايت روزگار و حكايت تعصّب سلطان و اركان دولت او حسن صبّاح آهى بركشيد و گفت : « اى دريغ ! اگر دو مرد با من يكدل شدنى تا من اين ملك زير و زبر كردمى . » رئيس ابو الفضل پنداشت كه حسن را از كثرت فكر و خوف و مباشرت اسفار با

--> ( 1 ) - يا لك . . . خوشا به حال تو اين چكاوكى كه در منزلگاه پرآب و گياهى . آسمان براى تو صاف شد ، پس تخم بگذار و بانگ بزن . ( 2 ) - امارات : نشانه‌ها . ( 3 ) - حسم : بريدن . ( 4 ) - تسريح : گسيل كردن ، يله كردن . ( 5 ) - قسر : به ستم به كارى واداشتن . ( 6 ) - مصايد : وسايل صيد ، جمع مصيد . ( 7 ) - ناموس : در اينجا يعنى « كار و بار » ، « وضعيت » . ( 8 ) - صيت : شهرت نيكو . ( 9 ) - زور : لغتى عربى است به معنى دروغ و شرك و باطل . ( 10 ) - مزخرف : آراسته . ( 11 ) - مزيّف : ناسره ساخته ، نادرست . ( 12 ) - خسر . . . زيان كار در دنيا و آخرت است ( سورهء حج 2 / 11 ) . ( 13 ) - سال 485 . ( 14 ) - محفّه : تخت روان كه بر دوش حمل مىكنند .